یه دختر  2/12/87
یکی بود، یکی نبود ، یه مدادی بود که از شهر خارج شده بود.رفت تو جنگل گم شد ،دلش خواست با غریبه حرف بزند.یه جوجه سخنگو اون بالا ایستاده بود.بعدشم چراغ راهنمایی داشت پرت می شد.یک خانمی تو جنگل میوه چیده بود، اما میوه های سمی .خانم وقتی

که یکی شو خورد دل درد گرفت چون مال جادگر بود.جادوگر وقتی که چماشو باز کرد دید که سیب توی جعبه های سمیش نیست.وقتی

که یک دخترکی آواز قشنگ می خوند.و خودش چشمهای زیبا داشت .چشمهای زیبایش از بس مژه های زیبا داست سفید و قشنگ بود. دخترک لباس زیبا پوشیده بود.کفش بلورین پاش بود.دلش می خواست شاه زاده باشه . دخترک خیلی از همه زیباتر بود. وقتی دخترک رفت دستش توی آب کرد. یک دفعه حوض
شکست و درب و داغون شد.
قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید.

 
1
 
   

  All Rights Reserved. Copyright  2009 © Elma . Design by www.deltait.ir